۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

دکترمصدق، تصدیق اراده بی‌بازگشت ملی

" ای منجی اسیر!
شلاق جلاد هرچه بر گروه نسل ما وحشی‌تر فرود می‌آید، عشق تو را در سینه‌ها فروزان‌تر می‌کند و تنور شکنجه‌گاه‌ها هرچه تافته‌تر گردد، یاران تو مصمم‌تر می‌گردند ای برادر دلیر! هر خونی که از سینهٔ شهیدی بر سرزمین ما می‌ریزد، نام توست که نقش می‌بندد و داغ هر شکنجه‌ای که بر پشت و پهلوی اسیری می‌نشیند، مهر تو است که شکل می‌گیرد.
آسمان آفتابی و شسته وطن ما را ابرهای تیره‌دل و خونبار قتل‌عام‌ها و جنایت‌ها فرو پوشیده است اما در قلب این آسمان خون، بالای چهره ملکوتی و قهرمانی تو ای بیدارکننده‌ٔ ملت‌ها به ما که همچنان در تندبادها دست در دامن تو زده‌ایم، طلوع خورشیدی را نوید می‌دهد که به زودی بر سرزمین تب‌دار و غم‌آلود ما دامن خواهد گسترد و لانه‌ها و کمین‌گاه‌های دیوان آدمی‌خوار و پاسداران پلید شب را در برابر تشنگان انتقام خواهد گشود و حکومت سپیدی و روشنایی و پاکی را به جای سلطنت سیاهی و تیرگی و پلیدی برپا خواهد داشت.
ای زندانی بزرگ!
امروز ملت ما به جرم ادامه‌ٔ نبردی که همگام با تو آغاز کرده است در زندانی بزرگ به نام ایران اسیر است، زندانی که زمین آن را مغز و خون صدها شهید پاک فرو پوشیده است و جز صدای چکمه‌های قزاقان دربار و سلاح‌های طراران و غارتگران ملت‌ها، سکوت اختناق‌آوری را که بر سینه آزادگان سنگینی می‌کند نمی‌خراشد. "
بخشی از سخنان زنده یاد دکتر علی شریعتی در رسای دکتر مصدق / مجموعه آثار ۳۶ / آثار جوانی

" من پرورده‌ي آزادی‌ام، استادم علی است. مرد بی‌بیم و بی ضعف و پرصبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید. من هرچه کنند در هوای تو دم خواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی، چه می‌کنی؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم و چه کنم؟ " خودسازی انقلابی، ص ۱۲۸


دکتر محمد مصدق، نام او، راه و روش او، مجموعه‌ای است از مبارزه بیش از نیم قرن ملت ایران. دکتر مصدق در پی نهضت‌های پیش از فوت و ادامه‌ي نهضت‌های پس از وفاتش، حلقه‌ای و واسطه‌ای بود برای ادامه‌ي نهضت مردم ایران علیه ظلم و استبداد و استعمار و استثمار. این نام و این مزار همیشه مورد توجه مردم ایران و دنیای آزاد و آزادیخواه بوده است و خواهد بود...
زنده یاد آیت‌الله طالقانی – احمدآباد اسفند ۱۳۵۷

ای مصدق ثنا سزاست تو را
همت اندر خور ثناست تو را
زانکه زین سرزمین به حول‌الله
دست بیگانه از تو شد کوتاه
نفتخواران حیله‌آور پست
رشته چاره‌شان ز تو بگسست
راستی را که مرد  مرد تویی
زانکه با دیودر نبرد تویی
گرچه انگیخت او به حیله سپاه
یک سر مو دلت نگشت از راه
سخنی مختصر بگویم من
در دلت نیست جز که حب وطن
عید نوروز بر تو فرخ باد
هرچه پرسی زبخت پاسخ داد
«بدیع‌الزمان فروزانفر – نوروز ۱۳۳۲»

براستی یاد و نام و خاطره‌ي چنین مردانی از حافظه‌ي تاریخی هیچ ملتی پاک نخواهد شد. حتا اگر آن مردم و آن ملت گرفتار شدیدترین و زجرآورترین و ننگین‌ترین استبدادها و دیکتاتوری‌ها و خدعه‌ها باشند. سخن حق مرحوم طالقانی، پس از گذشت بیش از سه دهه بروشنی نشان می‌دهد که نمی‌توان شناسنامه‌ي سیاسی و مبارزاتی و آزادی‌خواهی ملتی را حتا به زور چماق و اسلحه و ارعاب و سانسور و خفقان و پراکندن دروغ و جهل و ... باطل ساخت.
تاریخ پرفراز و نشیب اقوام و ملت‌ها نشان می‌دهد که تحریف وقایع تاریخی و دروغبافی یا جعل اسناد و مدارک موجب پدید آمدن جنگ‌ها، قتل‌عام‌های هولناک و دشمنی‌های دیرپا و مصیبت‌بار شده است. نویسندگان و تاریخ نگارانی که با دریافت انعام عمدا تاریخ را تحریف کرده و چهره‌ي ستمگران را زیبا جلوه داده یا مردمان خدمتگزار را خائن معرفی کرده‌اند، بدون تردید خود از بدترین مردمان تاریخ بوده‌اند. مورخ شریف و درستکار به خواننده‌ي خویش قدرت اندیشه و تفکر و والاتر از همه نقد محتوای آثار تاریخی می‌بخشد. ممکن است تاریخنگاری دروغ هم ننویسد اما کتابش مانند یک رمان سرگرم کننده می‌باشد. نه احساسی را برانگیزد و نه عبرتی را موجب شود. چنین آثاری هم بی‌ارزشند. یکی از مورخان و پژوهشگر معاصر ایران، آقای دکتر محمدعلی موحد دراین‌باره می‌گوید: " تاریخی که مطلقا نه ستایشی و نه تمجیدی دربرابر شرف و پاکی و راستی و استقامت برانگیزد و نه احساس نفرتی را در غدر و بخث و شقاوت راه دهد و نه آئینه‌ي عبرت یبرای آیندگان باشد و نه خواب نوشین هیچ بی‌دردی را برآشوبد، به نظر من چندان قدر و ارزشی ندارد که انسان زندگی کوتاه خود را به آن مصروف دارد " – (م‌.ع موحد، دکتر مصدق و نهضت ملی ایران ج۱ – نشر کارنامه)

تاریخ معاصر ایران از این حوادث عبرت‌انگیز بسیار دارد و بر نوجوانان و جوانان لازم است که بعنوان نسل تازه و به میدان آمده، با دقت بسیار به مطالعه‌ي تاریخ میهن خویش همت گمارند و از این حقیقت بزرگ آگاه شوند که هرگز نمی‌توان برای همیشه خورشید حقیقت را در زیر پوششی از دروغ و فریب و نیرنگ پنهان داشت.
"پس از کودتای ننگین ۲۸ مرداد، درباریان تمام قدرت خویش را برای لکه‌دار کردن شخصیت  مصدق بکار بستند. هرکس که سخنی بر ضد مصدق می‌گفت و یا مقاله‌ای علیه او می‌نوشت و یا کاریکاتوری برضد مصدق کشید، پاداشی درخور در دستگاه حکومت داشت. همه‌ي ۲۸ مردادی‌ها به وکالت، وزارت، امتیاز روزنامه، مدیریت بانک، سفارت و شغل‌های نان و آبدار رسیدند." (پیشگامان آزادی – محمود حکیمی – انتشارات قلم)

جالب آنکه، اگر مصدق نماد آزادی‌خواهی و استقلال طلبی ملتی گشته است و نام و خاطره‌ي او و یارانش در ارزنده‌ترین صفحات کتاب تاریخ این سرزمین جای خوش کرده است، اما تابه امروز نام و یادش توسط دستگاه‌های سیاسی و سازمان‌های ذی‌نفوذ استعماری – استحماری داخلی و خارجی و عمله‌ي سانسور و لشگریان جهل و جور و فساد و تزویر به زشت‌ترین شکل دچار تحریف و دروغ‌سازی شده است و یا طی سالیان گذشته، دچار سیاست‌بازی‌ها و دکان‌داری‌ها و دغل‌بازی‌های رنگارنگ گشته است. نام مصدق، آنچنان لرزه بر اندام وطن‌فروشان و بدخواهان و وابستگان و سیه‌روزان می‌اندازد که حتا از نام گذاری خیابانی بنام او نیز دچار اضطراب و نگرانی و تردید می‌شوند. این مهم آنچنان برای سرکوبگران و خودکامگان دردآور است که بعنوان نمونه، آقای خمینی در واکنش به نام‌گذاری بلندترین خیابان تهران بنام دکتر مصدق توسط دولت موقت مرحوم مهندس بازرگان به روشنی اعلام می‌دارد که آقایان دست بردارید. شما از جان این استخوانهای پوسیده چه می‌خواهید !؟
 و اگر هم سالی یکی دوبار یادی از او کنند، جز تحریف و نیرنگ و خیانت و حماقت چیزی درآن یافت نمی‌شود.

مصدق نماد و پیشوا و رهبر نسلی بود که شورمندانه و استوار و آگاه، به دنبال حقوق از کف رفته‌ي خویش بودند و برای اعتلای نام ایران و ایرانی و بازپس‌گیری حقوق حقه‌ي ملتی تمام دارایی و زندگی خویش را فدا کردند تا شاید گامی فراپیش‌گذارند و تحولی تازه ایجاد نمایند. این مهم بخوبی در اقوال زیر نمایان است :
امیرکبیر به مامور قتل خود از طرف ناصرالدین شاه در حمام فین کاشان می‌گوید : "به شاه بگو دارالفنونی ساختم که از هر آجرش یک امیرکبیر بیرون خواهد آمد..." و محمد مصدق به آزموده دادستان نظامی در دادگاه فرمایشی بعد از کودتای ننگین می‌گوید : " به شاه بگو نسلی تربیت کردم که روزی با گریه از کشور بیرونت خواهند کرد..!"
اما با این همه، نام و یاد مصدق و همه‌ي ره‌پویان طریقت آزادی و استقلال و آگاهی و انسانیت در این سرزمین، همچنان جاودان و زنده است. حتا اگر ددمنشان و تمامیت‌خواهان و استعمارگران نخواهند!
حتا اگر پیکر پاک و نحیف او را هم نتوانند در گوشه و کنار یک روستای کم رفت‌و‌آمد حوالی تهران تحمل کنند. حتا اگر با هزار سیاه‌کاری و سانسور و تحریف وقایع و رخدادها و اسامی و نامها، بتوانند درظاهر و به خیال خام خویش او را به بادفراموشی سپارند و به نیات منفور خود جامه عمل بپوشانند، بازهم می‌بینیم که چندین نسل پس از مصدق، پای به میدان می‌گذارند و با اینکه نه او را دیده و نه او را درست می‌شناسد و نه حتا این سعادت را داشته که در کتاب به اصطلاح تاریخ معاصر خویش در مدرسه تصویری روشن از او و یاران و افکار و باورها و اعمال او داشته باشند، باز هم او را دوست دارند و می‌ستایند و تصویر پرغرور او را به هنگامه‌ي تحصن و تظاهرات و قیام خیابانی و ... بالای سر می‌برند !
چه عزت و افتخار و سربلندی از این بالاتر که بی هیچ تبلیغ و شانتاژ خبری و سرمایه‌گذاری‌های کلان و هیچ رسانه‌ي مستقل و منبع خبری و پایگاه و بنیاد و دفتر و ... هنوز نام باشکوه و افتخارآفرینت سبب برانگیزانندگی و شوق و هیجان و وطن دوستی و مردم دوستی شود؟ چه سعادتی از این بیش‌ که ملتی تو را همچون پدری معنوی و پیشگام آزادی‌خواهی و شرافت ملی به رسمیت شناسند و با رفتن دستگاه جور و استبداد و روی کار آمدن استبداد و اختناق و دیکتاتوری بس بزرگ‌تر و خشن‌تر و ظالم‌تر از اسلاف خویش، هنوز « مصدق » پیشوای آزادی و نماد فریاد خلق گرفتار ایرانی باشد...
آن استخوان‌های پوسیده، امروز مبدل به ستون فقرات نسلی جوان و تازه به میدان آمده شده است و آن بدن رنجور و خمیده و نحیف، امروز برقله‌ي افتخار و نیک‌نامی و بلندای تاریخ این سرزمین نماد رهایی و فریاد و استقلال گشته است.
آن بارگاه و زیارت‌کده‌ي طلایی و طاغوتی و فرعونی و آن عمارت مصلای بی مسلی، هزینه‌های میلیاردی و تصاویر ملال‌آور کوی و برزن و در و دیوار، تبلیغات و انتشارات و داد و بی‌داد و آن همه سر و صدا و سال‌ها وا اماما و  وا‌امتا کردن‌ها و ... امروز به پشیزی نمی‌ارزد و هیچ گوش و چشم و خرد آگاه و آزاده‌ای را مجذوب خویش نمی‌دارد و نزد ملتی، محلی از اعراب ندارد(حتا اگر دوران طلایی‌اش خوانند...). اما می‌بینیم که یاد و نام و خاطره‌ي بیداری‌ها و استقامت‌ها و خون‌جگر خوردن‌های تو و یاران و هم‌سنگرانت، چه زیبا و با وقار و ارزشمند، در قلوب ملتی حریم یافته است و زنده و پابرجا مانده است. حتا اگر سالی یکبار هم نگذارند یادبود تو، خاطره‌ي تو، نام تو طنین انداز فضای یک حسینیه‌ در گوشه‌ای از یک ابرشهر شود!
حتا اگر در روستایی که قدمایش از تو به نیکی یاد می‌کنند و به فرزندانشان از تو و خیرخواهی‌ها و کمک‌ها و سازندگی‌ها و حمایت‌هایت سخن‌ها گفته‌اند و می‌گویند، محل خانه‌ات که دیری است آرام‌گاه ابدیت نیز گشته است، ناپیدا باشد و ناآشنا ...
حتا اگر وقتی به دوراهی احمدآباد می‌رسی، نام و نشان فلان امام‌زاده‌ي مجعول و چند شهید محله و کشتارگاه و گاوداری ... خودنمایی کند اما اثر و نشانی از کوی دوست نباشد ، دریغ از اینکه در احمدآباد هم حتا محل خانه‌ي تو به آشکارا درجایی نشان نیابد و هیچ عابر و مسافر و ناآشنایی نتواند راه خانه‌ي تو را به این آسانی‌ها بیابد، بازهم تو مصدق، نماد صداقت و غرور ملی این سرزمین اهورایی هستی ...
حتا اگر به پیران و جوانان احمدآباد بسپارند که از تو سخن نگویند و مراتب ارادت را بجای نیاورند، حتا اگر بر سردرخانه‌ات هیچ علامت و نشانی از باغ و مزار مصدق بزرگ نباشد و حتا اگر نام و نشان و اطلاعات دیدارکنندگان و عاشقانت توسط مخبرین و جاسوسان بی‌مایه‌ي محلی ثبت و ضبط شود و از گردهمایی و برگزاری مراسم‌های یادبود و بزرگداشت تو و یارانت به لطایف‌الحیل‌ای جلوگیری بعمل آید و خلاصه در روستا و خانه‌ي خودت هم غریب و تنها خفته‌ای و همچنان در تبعید بسر می‌بری، بدان که نسل امروز این سرزمین، در دانشگاه و دانشکده‌ي خویش تصاویر تو را به دست می‌گیرد و در خیابان‌های این سرزمین بلا دیده، ادامه‌ي نهضت تو را می‌پوید و می‌جوید ...

نقش تو در زمانه بماند چنان که هست       تاریخ حکم آیینه دارد هرآینه

اکنون، در این روزهای پرآشوب و پرفراز و نشیب، در اسفند ماهی که سرآخر به عیدباستانی نوروز و بهار طبیعت ختم می‌گردد، یادت همواره زنده و جاودان است. در واپسین ساعات اتمام این ماه و این فصل از طبیعت، ملت ایران ملی شدن صنعت نفت سرزمین‌اش را به جشن می‌نشیند و خود را برای آغاز فصلی نو – بهاری نو و به امید خدا و خلق، راه و مسیر و دولت و دستگاهی نو، آماده می‌سازند. اما بی‌گمان، مرور تاریخ و شاهد شهادت‌ها و ایثارها و ازجان گذشتگی‌های پدران و مادران و گذشتگان... بودن، می‌تواند بسیار راه گشا و آموزنده و تعیین کننده باشد. نسل امروز، به‌خصوص نسل جوان و آیندگان این سرزمین، نیازمند شناخت و آگاهی از مجاهدت‌ها و تلاش‌ها و کوشش‌های افرادی همچون تو هستند تا راه را از بیراهه بازشناسند و سره را از ناسره ...
ای مصدق، ای پیر فرزانه و ای پدر استوار و سخت‌کوش، ملت تو و هم‌میهنان تو دیر زمانی است که در تبعید بسر می‌برند. ایشان قربانی میراث‌خوران و فرصت‌طلبان انقلاب رهایی‌بخش خویش شدند. نهضتی که قرار بود فراتر از مشروطه به آرمان‌ها و آزادی‌ها و استقلال حقیقی ایرانیان رهنمون گردد، بلای جانشان گشت و طناب دار بر گردنشان ...
اما با این همه، این نهضت و قیام ملی برای بازپس گیری وطن از دست خون‌آلود تاراج‌گران و بیگانگان و انیران همچنان ادامه دارد ...
یاد و نامت همچنان زنده و پاینده باد
ع . رهنما – ۱۴ اسفند ۱۳۸۹

بخش‌هایی کوتاه از سخنان و اقوال تاریخی حراید و شخصیت‌ها پیرامون دکتر محمد مصدق:

"دکتر مصدق، استاد فن ملی شدن در شرق است. تمام رهبران نهضت‌های خاورمیانه در مکتب مصدق درس خوانده‌اند. دکتر مصدق مرد سالخورده و پیری است که فعالیت و نشاط او جوانان را تحت‌الشعاع خود ساخته است. دکتر مصدق قدرت و قوت حیرت‌آور و سرسختی بی‌نظیر خود را به انگلیسی‌ها نشان داد و آنان را مجبور ساخت در برابر این قدرت و نیروی معنوی زانو به زمین بزنند. " موسسه‌ي مطبوعاتی دارالهلال – مصر ۱۷ / ۷ / ۱۳۳۰

" باید صریحا گفت که که دکتر مصدق بهترین و باتجربه‌ترین سیاستمدار خاورمیانه بشمار می‌رود و پشتیبانی ملت ایران از دولت وی در تاریخ خاورمیانه و بلکه دنیا سابقه نداشته است. " فوتنیگس گازت، چاپ آریزونا ۹/ ۸ / ۱۳۳۰

" در نیم‌قرن اخیر در دنیا سیاستمداری با چنین خصوصیات وجود نداشته است. روش دکتر مصدق در حکومت و سیاست محکم و تغییرناپذیر است و این در کمتر نخست‌وزیری دیده شده است. مصدق کشور ضعیف و تنهایی را به یک امپراتوری قوی و کهنسال غالب کرد و تمام نقشه‌های امپریالیسم انگلیس را نقش برآب کرد. " ریوارول پاریس

" مصدق بزرگترین مرد سیاسی دنیا، نقطه تحولی درتاریخ ملل مسلمان خاورمیانه به وجود آورده است. نام مصدق در تاریخ برای همیشه جاویدان خواهد ماند و در ردیف قهرمانان بزرگی مانند واشنگتن، سیمون بولیوار، گاریبالدی ذکر خواهد شد. " گوریه سویس

" وجود نحیف دکتر مصدق از کوه البرز محکمتر و از نفت آبادان آتشی‌تر و سوزان‌تر است. " مجله تایم – ۱۹۵۱

" ... هنگامی‌ که مصدق در ایران به اصلاحات اساسی دست‌زد ما به وحشت افتادیم. این مرد که من به خود می‌بالم که او را دوست خود بخوانم مردی دموکرات بود... ما با انگلیسی‌ها همدست شدیم تا او را از میان برداریم. در این راه توفیق یافتیم ولی از آن روز دیگر در خاورمیانه از ما به نینکنامی یاد نشده است ..." ویلیام دوگلاس، قاضی دیوان عالی ایالات متحده امریکا

" ما جرئت بی‌پیرایه و مقرون به بدبختی یک مرد شریف همچون دکتر مصدق را که قربانی نفتی‌های بین‌المللی شد می‌ستاییم و به تقدیم احترامات خودمان اکتفا می‌کنیم. " پیر فونتن – کتاب جنگ سرد نفت

" در کشوری که تهمت سیاسی رواج کامل دارد این مرد شرافت و عزت نفس خود را حفظ کرده است. آقای دکتر مصدق مخالف هرگونه نفوذ بیگانه است. " مجله تایم – ۲ / ۳ / ۱۳۳۰

" دکتر مصدق پدر ملت ایران یکی از اشخاص وطن‌پرستی است که منافع ملی کشور خود را برهمه چیز ترجیح می‌دهد." روزنامه ابزرور ۲ / ۳/۱۳۳۰

" در صفحات تاریخ نیم‌قرن مبارزات سیاسی مصدق کوچکترین لکه غفلت و قانون‌شکنی مشاهده نمی‌شود و باکسانی که به ضرر ملت و مملکت کار می‌کردند مبارزه نموده و اندک توجهی به خطراتی که او را تهدید می‌کرده است نداشته." سخنگوی وزارت امور خارجه آمریکا – ۱۷ / ۴ / ۱۳۳۰

" دکتر مصدق پرچمدار یکسره کردن تکلیف شرکت نفت انگلیس و ایران شد و سپس به ابتکار وی قانون معروف به ملی شدن نفت تصویب شد." جرج لنچافسکی – نفت و دولت در خاورمیانه
و ...

برگرفته از کتاب "برای اگاهی نسل جوان" – احمدخلیل‌الله مقدم – انتشارات ایران‌مهر



۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

انتشار نوار صوتي مباحثات دو سازمان چريكي در ايران بعد از ۳۵ سال

هوشنگ ماهرویان در مقاله‌ای تحت عنوان "حميد اشرف و خرده‌بورژوازي سنتي" مباحث جالبی را مطرح ساخته است که شاید برای بخشی از خوانندگان گرامی قابل‌توجه و خواندنی باشد. ازاین رو این مطلب را در اینجا نیز آوردم، چراکه پیش‌تر قصد بنده این بود تا لینک یک پایگاه را معرفی نمایم که تنها فایل های صوتی در آن موجود بود، اما توضیحات ذیل می‌تواند برای خواننده‌ي گرامی جالب و آگاه کننده باشد...
www.iran-archive.com

***



۱۰ بخش فايل صوتي كه هر كدام عمدتاً شامل سه فايل و گاه چهار فايل و دو فايل مي‌شوند و جمعاً به ۳۱ فايل مي‌رسند به وسيله تراب حق‌شناس روي سايت‌ها آمده است. اين فايل‌هاي صوتي حاوي بحث‌هاي حميد اشرف و بهروز ارمغاني از يك طرف با تقي شهرام و جواد قائدي از طرف ديگر است. دو نفر اول چريك فدايي‌اند و دو نفر مقابل مجاهدين به اصطلاح ماركسيست شده. آنها از پشت پرده‌اي با هم بحث مي‌كنند و گفت‌وگوها به وسيله يك دستگاه ضبط شده است و اكنون بعد از 35 سال منتشر شده است. دقت به صحبت‌هاي فوق براي نگارش تاريخ معاصر و تحليل جامعه‌شناختي آن ضروري و واجب است. در ابتداي بحث حميد اشرف مي‌گويد رفقا مي‌گويند اين حركت يعني تصفيه دروني و به اصطلاح ماركسيست شدن سازمان آيا يك حركت بنياداً اصولي است؟ كه تقي شهرام تند مي‌شود و ديگر آنها، يعني حميد اشرف و بهروز ارمغاني صحبت را ادامه نمي‌دهند. نمي‌گويند كه قتل شريف‌ واقفي يك جنايت و ‌آدمكشي و رفيق‌كشي است و مي‌گذرند. اين بحث در پاييز 54 صورت گرفته است يعني زماني كه گروه وحيد افراخته دستگير شده‌اند، اعتراف كرده‌اند، كروكي سازمان را كشيده‌اند و اعدام شده‌اند و جامعه از فاجعه قتل شريف واقفي مطلع شده است. به اين ترتيب تقي شهرام نه‌تنها ترديدي در صحت اقدام كشتن شريف واقفي نمي‌كند بلكه به آنها كه در مقابل اين استحاله مقاومت و اعتراضي كرده‌اند بد و بيراه مي‌گويد و از الفاظي چون اپورتونيست‌ها و... ياد مي‌كند و گروه مقابل يعني حميد اشرف و بهروز ارمغاني هيچ نمي‌گويند. چه آنها خود نيز چنين رفيق‌كشي‌ها و تصفيه دروني‌هايي داشته‌اند. حتي آنها مي‌گويند سازمان در قبل التقاطي بوده و اكنون يكدست شده است لذا بحث وحدت دو سازمان پيش آمده است. تقي شهرام مي‌گويد مخالفان حركت ما در محكوميت‌مان مي‌گويند از شيوه‌هاي استاليني سود جسته‌ايم، مگر استالين چيست؟ جز خاري در چشمان بورژوازي.
اين بحث‌ها را بايد به دقت بارها و بارها گوش كرد و نكات بسياري از آنها را براي نگارش تاريخ معاصر روي كاغذ آورد، زير آنها خط كشيد و به تامل و تفكر روي آنها پرداخت. آيا اين اپوزيسيون چيزي از دموكراسي مي‌دانست؟ تقي شهرام از واژه سوسيال‌امپرياليسم سود مي‌جويد و حميد اشرف به او اعتراض مي‌كند و بعد آنها گروه‌هاي خارج از كشور را مورد تحليل قرار مي‌دهند. مي‌گويند جبهه ملي از فدايي‌ها حمايت مي‌كند اما انحرافاتي دارد. انحرافات تمايل به تروتسكيسم، نقد به استالين و مائو است. در ضمن آنها يعني جبهه ملي‌ها كه چپ شده‌اند و بعداً سازمان وحدت كمونيستي شدند و رهايي را چاپ مي‌كردند معتقد به استبداد تاريخي در ايران هستند. شيوه توليد آسيايي را قبول دارند و به مونيسم در حركت تاريخ اعتقاد ندارند. حميد اشرف نقد استالين و مائو و قبول شيوه توليد آسيايي و رد كردن وجود فئوداليسم در ايران را انحرافي مي‌داند و مي‌گويد اين يعني رد مونيسم در تاريخ. اشاراتي هم به تاريخ ماد نوشته دياكونوف كه كريم كشاورز ترجمه كرده و دكتر خنجي نقدي بر آن نوشته است، مي‌شود.
حميد اشرف مائو را در داخل چين و سياست‌هاي او را تاييد مي‌كند و سياست خارجي چين را به نقد مي‌گيرد و تقي شهرام براي اينكه كم نياورد و در زمينه ماركسيسم خود را وارد قلمداد كند مرتباً در ميان صحبت‌ها وارد مي‌شود و جملاتي مي‌گويد، اما در نقد از فدايي‌ها مي‌گويد چرا كتاب اقتصاد نيكيتين را به ما نداديد؟ كتابي ابتدايي و در ضمن سطحي از انتشارات پروگرس شوروي سابق.
حميد اشرف در جايي مي‌گويد: «به قول استالين راستي‌راستي كمونيست‌ها از سرشت ويژه‌اي هستند.» قرن بيستم اين سرشت ويژه را هم به دنيا نشان داد.
حميد اشرف پشتيباني جبهه ملي چپ‌شده كنفدراسيون را از خودشان ذكر مي‌كند و مي‌ستايد و به مائوئيست‌‌ها حمله مي‌كند كه چرا مبارزه مسلحانه را رد مي‌كنند. اين دو يعني جبهه ملي و مائوئيست‌ها در خارج از ايران در مقابل هم مي‌ايستند و مائوئيست‌ها عملاً آينده فكري تقي شهرام و گروه او را رقم مي‌زنند. در ابتدا واژه سوسيال‌امپرياليسم و بعد از يك سال و اندي نقد و رد مبارزه مسلحانه. حميد اشرف اما خود را شاگرد بيژن جزني مي‌داند و معتقد به سوسياليسم موجود است و چون و چرا هم در اين سوسياليسم نمي‌كند. سازمان فداييان اما در جانبداري از استالين بحثي هم با جبهه ملي چپ‌شده كنفدراسيون دارد كه طرف بحث در مقابل جبهه ملي و از طرف فدايي‌ها حميد مومني است. اختلاف مائوئيست‌ها و جبهه ملي چپ‌شده و وحدت كمونيستي تازه متولدشده ادامه يافت كه مي‌شد ادامه بحث‌هاي آنها را در ارگان‌‌شان يعني مجله «رهايي» يافت. همان زمان‌هايي كه تقي شهرام دستگير و اعدام شد. نقد حميد اشرف به مائوئيست‌ها عمدتاً به دليل رد مبارزه مسلحانه به وسيله آنهاست. نقد احمد قاسمي، سازمان توفان، كادرها كه از سازمان انقلابي جدا شده‌اند و خود سازمان انقلابي. او مي‌گويد آنها در مبارزه اخلال مي‌كنند و پليس هم در مقابل آنها سكوت مي‌كند و سردمداران‌شان را روشنفكر مي‌داند. اما مهم‌ترين مساله‌اي كه به نظر من در اين بحث و صحبت‌ها جلب نظر مي‌كند و چندين بار حميد اشرف تكرار مي‌كند اين است كه او خرده‌بورژوازي را به دو بخش تقسيم مي‌كند. بخشي را خرده‌‌بورژوازي مدرن مي‌نامد و بخشي را خرده‌بورژوازي سنتي. و در اين ميان مي‌گويد خرده‌بورژوازي سنتي به ماركسيست‌ها نزديك است و مي‌گويد آنها نمي‌توانند ماركسيست‌ها و حركات‌شان را رد كنند. چرا؟ چرا خرده‌بورژوازي سنتي نمي‌تواند حركات فدايي‌ها را رد كند؟ حميد اشرف از كادرها و رهبران عملي سازمان فدايي‌هاست كه كمتر طرف مباحث تئوريك كشيده شده است. بحث و رد كتاب «شورش » شعاعيان را هم به حميد مومني مي‌سپرد و خود از آن شانه خالي مي‌كند. اما اين سخن او بسيار هوشيارانه و نشان تيزهوشي اوست. اما اين تيزهوشي در همان ميانه مي‌ماند و جلو نمي‌آيد. حميد اشرف در اين فايل‌هاي صوتي خرده‌بورژوازي مدرن را زاييده بورژوازي كمپرادور مي‌داند و به آنها بد و بيراه مي‌گويد و آنها را در مقابل خود مي‌بيند. چرا؟ مگر همين طبقه متوسط يا به زبان حميد اشرف خرده‌بورژوازي مدرن نيست كه درس‌ خوانده است. در تضاد سنت و مدرنيته جانبدار مدرنيته است. حقوق بشر را مي‌پذيرد و خواهان دموكراسي است. ولي حميد اشرف آنها را زاييده بورژوازي كمپرادور مي‌داند. چرا؟ از طرف ديگر جانبداري او از خرده‌بورژوازي سنتي يا به زبان من خرده‌بورژوازي در حال ورشكستگي. آنها كه عجول‌اند، خود را در مقابل انباشت سرمايه و تكنولوژي مدرن در حال نابودي مي‌بينند، ضدتوليد انبوه‌اند، شتاب‌زده‌اند و با اينكه سنتي‌اند به قول حميد اشرف نمي‌توانند در مقابل و مخالف ماركسيسم آنها قرار بگيرند. ماركسيسم حميد اشرف هم عجول و شتاب‌زده است. ترور مي‌كند، بانك مي‌زند، تحت شعار مبارزه با بورژوازي كمپرادور خواهان به آتش كشاندن كارخانه‌هاست. از مجتمع‌هاي كشت و صنعت بيزار است. به كشت و صنعت نراقي در زير سد دز بد و بيراه مي‌گويد. مي‌گويد آنها با سرمايه‌هاي امپرياليستي يكي شده‌اند و مارچوبه كشت مي‌كنند. ما مارچوبه مي‌خواهيم چه كنيم؟
پس با آنها كه شتاب‌زده‌اند و در حال ورشكستگي احساس يگانگي مي‌كند. شايد هم بتوان گفت نماينده پيشگام آنهاست اما مطلقاً نمي‌توان گفت پيشگام كارگران صنعتي است. به قول ماركس كارگر صنعتي آينده را از آن خود مي‌بيند. اين طبقه خواهان به آتش كشاندن كارخانه‌ها و اخلال در خط توليد هم نيست. كارخانه محل درآمد اوست. هر چند در همان جا استثمار هم مي‌شود ولي براي مبارزه با اين استثمار هم به مبارزه منظم معتقد است. اما مبارزه حميد اشرف مطلقاً چنين نيست. در اوج خود وقتي آنها اعتصاب مي‌كنند، او نقشه ترور صاحب كارخانه را مي‌كشد و اين يعني به هم ريختن آن نظم مبارزات كارگري، و بالاخره كارگران ضدتوليد نيستند و وجود و درآمدشان وابسته به چرخيدن چرخ كارخانه است. خرده‌بورژوازي سنتي اما وجود و درآمدش و گردش كارش وابسته به تخريب كارخانه است. اگر كارخانه كار نكند كاسبي او رونق مي‌گيرد و درآمدش افزايش مي‌يابد و اگر كارخانه كار كند او در روند ورشكستگي قرار مي‌گيرد. بايد دكانش را تخته كند.
مغازه‌دار و كفاش دست‌دوز و تك‌دوز با توليدي كه كفش ملي مي‌كند محكوم به ورشكستگي‌ است. پس توليد انبوه را دشمن خوني خود مي‌داند و خواهان نابودي آن است.
اين طبقه با رشد توليد صنعتي از تمامي طبقات اجتماعي بيشتر و بيشتر متمايل به تخريب و تروريسم و ويرانگري است. پس حميد اشرف درست فهميده است كه اينان به آنها نزديك هستند. كارگران اميد به آينده دارند، منظم‌اند و به مبارزه آرام و پيگير معتقدند. و ضد خرابكاري در كارخانه‌اند. زحمتكش‌اند. پس ترور و انفجار و... را نمي‌پذيرند. اينها را در آثار ماركس و حتي در آثار لنين بسيار مي‌توان يافت. لنين در برخورد با نارودينك‌ها بسيار عليه ترور نوشت. كلاً در ادبيات انقلابي روسيه مي‌توان آثار بسياري يافت كه همگي نقد تروريسم‌اند و به قول تروتسكي اين جزوات و كتاب‌ها آنقدر زيادند كه با آنها مي‌توان كتابخانه كوچكي عليه تروريسم ساخت. حميد اشرف اما نمي‌داند كه اين خرده‌بورژوازي سنتي يا به زبان من طبقه در حال نابودي و ورشكستگي چگونه مستبد و سركوبگري است. ضدقانون است. حتي به قانون خود هم تن نمي‌دهد. آشوبگر است و غيرمتحمل. اصلاً غير را به رسميت نمي‌شناسد. اگر در مقابل آنها سكوت مي‌كند موقتي است. بگذريم. اما حميد اشرف اشتباه مي‌كند، يا خود را با اين اشتباه دل شاد مي‌كند و برچسب به مخالفان خود مي‌زند كه مي‌گويد پليس در مقابل آنها كه مخالف مبارزه مسلحانه‌اند كوتاه مي‌آيد. رئيس دادگاه نظامي من وقتي در دفاع از خود گفتم پرونده من گوياي نقدهاي من به مبارزه مسلحانه است، به من جواب داد اين يعني روش مبارزه مسلحانه را قبول نداري، يعني مي‌گويي با روش ديگري بايد با شاه مبارزه كرد. كور خوانده‌اي اين يعني دورانديش‌تر و زيرك‌تري. به بحث خودمان برگرديم و ببينيم خرده‌بورژوازي سنتي را چه كساني تشكيل مي‌دادند؟ آنها در حال ورشكستگي‌اند. هر تشكل بزرگ توليدي را وابسته به امپرياليسم مي‌داند كه دارد آنها را نابود مي‌كند. پس شتاب در تخريب دارند و با حميد اشرف و گروهش حس نزديكي دارند. و اين را خود حميد اشرف هم به درستي فهميده است.
ماست‌بند در حال ورشكستگي‌ است. كارخانه شير پاستوريزه آمده است و او را توانايي مقابله نيست. پيراهن‌دوز كه تك‌‌تك‌ اندازه مي‌گيرد و تك‌تك مي‌دوزد نمي‌تواند در مقابل كارخانه‌اي كه انبوه‌انبوه پيراهن مي‌دوزد رقابت كند. دكان بقالي دارد در مقابل سوپرماركت ورشكسته مي‌شود. كشك‌ساب سنتي بايد دكانش را ببندد چون كارخانه، كشك مي‌سابد و هزار كيلو هزار كيلو با بسته‌بندي‌هاي جالب به بازار روانه مي‌كند و او در حال ورشكستگي است. كارخانه آمده است و او را از كشك‌سابي كه حرفه اوست انداخته است. پس مخرب هم هست. به قول ماركس در كتاب مانيفست از سوسياليسم هم كه بگويد سوسياليسم‌اش ارتجاعي است، ضدتوليد انبوه و خط توليد است. و مخرب هم هست و تشكل‌ناپذير هم هست.
مصطفي شعاعيان هم طرح انفجار ذوب‌آهن را مي‌داد و ديگري طرح نابود كردن تاسيسات برق را، و اينها همه خواست‌هاي همان خرده‌بورژوازي سنتي و در حال ورشكستگي بود. اين طبقه آينده‌اي براي خود نمي‌ديد. پس خود را هم در پيش‌آهنگش به نمايش گذاشته بود و طبقه متوسط مدرن برخلاف گفته حميد اشرف حامل مولفه‌هاي مدرن است. حكومت قانون، جامعه مدني، حقوق كودكان و زنان و... همه مولفه‌هايي است كه به وسيله اين طبقه در جامعه نشر مي‌يابد. و حميد اشرف مخالف آنهاست و در مقابل آنهاست. آنها را زاييده بورژوازي كمپرادور مي‌داند. كاپيتال و گروندريسه خواندن پيشكش. آنها كتاب ساده و سطحي مانيفست نوشته ماركس و انگلس را هم دقيق نخواندند. هر چند اگر مي‌خواندند هم تفسيري مي‌كردند كه توجيه‌گر اعمال‌شان باشد. ولي باز اگر مي‌خواندند كمي باتامل‌تر اقدام مي‌كردند كه نكردند. با خرده‌بورژوازي سنتي و در حال ورشكستگي درآميختند و آن كردند كه ديديم.
حميد اشرف اما درس خوانده بود. خوب هم درس خوانده بود. در آن زمان‌ها آرزوي هر دانش‌آموزي قبولي در دانشگاه تهران، بالاخص اگر رياضي خوانده بود قبولي در دانشكده فني دانشگاه تهران بود. حميد اشرف هم در دانشكده فني درس مي‌خواند. هر چند در سال‌هاي ۴۶-۴۵ در اعتصابات دانشگاه چند باري وقتي صحبت مي‌شد گفت هر چه فرخ نگهدار بگويد من آن را قبول دارم. آخر نگهدار او را به بيژن جزني معرفي كرده بود و پل ارتباطي او بود. در بحث‌هايش با شعاعيان هم خود قلمي نداشت كه با كتاب شورش او درافتد و اين كار را به حميد مومني سپرد. در بحث راجع به استالين هم با جبهه ملي‌هاي اروپا باز كار را به حميد مومني سپرد. با اين همه در دانشكده به روال چپي‌هاي آن زمان چند كتابي از گوركي و چخوف خوانده بود. و مهم‌تر از همه فيزيك و مكانيك و علوم تجربي خوانده بود و مقدمات آنها را مي‌دانست. درست است كه تيپ‌هاي ما را كه اغلب كتاب به دست بوديم روشنفكر مي‌خواند و خود اغلب ساك ورزشي بر دوش داشت، بدني ورزيده داشت و شناگر هم بود و در رشته كرال‌پشت ركورد داشت. ولي تيزهوش هم بود؛ همين كه حس كرده بود كه خرده‌بورژوازي سنتي طرف آنهاست. اما تيزهوشي‌اش به آنجا قد نداد كه درك كند شرايط نمايندگي آنها را ندارد.

منبع: روزنامه شرق


۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

مصدق اعتماد‌به‌نفس ملي را بازسازي كرد



پاسخي به ادعاهاي سيدمحمود كاشاني

مهندس سيدمحمد وحيدميرزاده
نامه دكتر سيدمحمود كاشاني فرزند مرحوم آيت‌الله كاشاني به صدا و سيما در اعتراض به يك برنامه تاريخي كه در آن مطابق ديدگاه‌هاي ايشان به تحليل رويدادهاي تاريخي ننشسته‌اند بار ديگر زخم كهنه تاريخي دوران نهضت ملي را باز كرد. دكتر كاشاني به روال هميشگي حملاتي را متوجه دكتر مصدق كرد و سعي كرد با رد درستي خط‌مشي دكتر مصدق، صحت كاركرد سياسي مرحوم پدرش را در آن برهه زماني احراز كند. پس از گذشت زماني نزديك به شش دهه و انجام صدها بررسي و تحليل و انتشار اسناد محرمانه از سوي دولت‌هاي مختلف و نگارش صدها كتاب و خاطره و مقاله از سوي پژوهشگران و مهم‌تر از همه به عينيت و واقعيت نشستن نتايج كاركرد و سو‌گيري فعالان و بازيگران سياسي آن دوران در جامعه ايراني، طرح اتهاماتي اينچنين بر شخصيت و كاركرد دكتر مصدق نوعي بي‌توجهي به واقعيت‌هاي تاريخي و قرار گرفتن در چنبره علقه‌هاي فرزندي است و نوعي ايراد دشنام سياسي طبقه‌بندي مي‌شود. هر مقطع از تاريخ هر ملت نتيجه كاركرد بازيگران آن برهه زماني است. اگرچه مي‌شود از آن كاركردها جمع‌بندي داشت اما نمي‌توان غفلت‌ها و اشتباهاتي را كه در شكل‌گيري سرنوشت آن ملت تاثيرگذار بوده است كتمان يا توجيه كرد. تاريخ آن گونه كه بوده، هست، نه آن طوري كه ما مي‌خواهيم و طلب مي‌كنيم يا آن گونه كه به صلاح و مصلحت و منفعت ما باشد. در روند تاريخي، درستي يا نادرستي ديدگاه‌ها و كاركردهاي سياسي به واقعيت درمي‌آيد و پرده از اندرون مي‌گشايد، به نحوي كه انكار آن چاره راه نيست و ادعاها و توجيه‌ها و اگرها و «خوش آمدها» و «بد‌آمدها» و دشنام‌هاي سياسي در تغيير آن دخالتي نخواهد داشت. روند رويدادهاي پس از كودتاي بدفرجام 28 مرداد 32 كه منتهي به انقلاب بهمن 57 شد به خوبي گوياي اين آموزه مهم تاريخ سياسي ايران است كه جايگاه دولت دكتر مصدق فقط به معني هيات دولت كه انجام امور جاري كشور را در آن مقطع تاريخي بر عهده نداشت نبود و سرنگوني آن با كودتا، فقط بر افتادن يك هيات دولت و جايگزين شدن هياتي ديگر هم نبود. دولت مصدق علاوه بر وظايف معمولي يك دولت، از جايگاه تاريخي ويژه‌اي برخوردار بود. براي توجه بيشتر بايد اندكي به گذشته نظر بيفكنيم. در هنگامه كودتا، نزديك به نيم قرن از انقلاب مشروطيت در ايران گذشته بود؛ نيم قرني كه جامعه ايراني تجربيات گرانقدر اما پرهزينه‌اي را از سر گذرانيده بود. تاثيرات تعيين‌كننده دو جنگ جهاني از جمله اشغال نظامي كشور، بيم جدا شدن بخش‌هايي از تماميت ارضي، دخالت بيگانگان در اركان حكومت و سياست‌هاي جاري كشور، مسائلي نبود كه بتوان آن را ناديده گرفت و بي‌تفاوت از كنار آن گذشت. چگونگي به قدرت رسيدن رضاشاه و نشستن او بر تخت شاهي و اعمال برنامه‌هاي توسعه مدني در پرتو خودكامگي و استبداد سياسي و چگونگي بركناري تحقير‌آميز او كه چيزي جز سرافكندگي ملي براي ايران و ايرانيان در پي نداشت، بخشي از واقعيت‌هاي تاريخي آن دوران است. همچنين است سياست‌هاي نابخردانه رضاشاه مبني بر نزديكي به آلمان نازي كه اتخاذ اين سياست ناشي از خودكامگي سياسي او بود و تداوم آن زمينه‌ساز و عامل اصلي اشغال كشور به طور همزمان از شمال و جنوب و غرب توسط ارتش سرخ و انگليس بود. سپري شدن اين دوران‌ها آموزه‌هاي گرانسنگي را براي جامعه ايران به ارمغان آورد. هر چند با دريغ و افسوس اين آموزه‌هاي بهنگام به كار نيامد و درهاي سياست ايران با وقوع كودتا بر پاشنه هميشگي استبداد چرخيد.
پيمودن مسير دموكراتيك شدن ايران ره‌يافتي بود كه به خوبي نشان مي‌داد داروي درد لاعلاج جامعه ايران، تنها تكيه بر تاريخ و فرهنگ و كار‌هاي عمراني و توسعه اداري و درآمدهاي نفتي و نزديكي يا دوري از قدرت‌هاي جهاني نيست، بلكه به وجود آمدن شرايطي كه در آن امكان رشد استعدادها و به واقعيت پيوستن ظرفيت‌هاي ملي را در تمام حوزه‌هاي اجتماعي اعم از سياسي، اقتصادي و علمي مهيا سازد، از ضروريت‌هاي تاريخي ايران به حساب مي‌آيد. تجربيات چندباره ايران و ديگر كشورها ثابت كرده است بدون دست يافتن و پايداري شرايط دموكراتيك در عرصه سياسي، تمام كارهاي ديگر با هر نيت و انگيزه و دستاوردي به طرفه‌العين چون يخي در گرما آب مي‌شوند و جامعه دگر بار بايد بازي را از صفر شروع كند. با اين برداشت بايد به تحليل جايگاه دولت مصدق نشست. در آن شرايط دولت مصدق تنها و تنها امكاني براي پيمودن جامعه ايران در مسير پرسنگلاخ دموكراسي بود. تجربيات سياسي دوران سركوب سياسي پس از كودتا و رويدادهايي كه جامعه ايران را ناچار به انتخاب انقلاب در مواجهه با نظام سلطنتي - كودتايي كرد، به روشني و وضوح درستي اين گفتار كه دولت مصدق تنها امكان موجود براي پيشبرد دموكراسي در ايران آن روزگار بود را به رخ مي‌كشد.
در پاسخ به اين پرسش تاريخي كه چرا در بهمن سال 57 در ايران انقلاب شد و علت اصلي آن چه بود، بايد اذعان داشت كه نياز تاريخي جامعه ايران به گذرانيدن روند دموكراسي و ممانعت جدي رژيم كودتايي شاه با به‌كارگيري گسترده استبداد سياسي، پاسخ فراگيري به اين پرسش تاريخي خواهد بود. پرسش ديگر آن است كه زنگ شروع ماراتن منتهي به انقلاب از چه زماني نواخته شد؟ بي‌ترديد از فرداي اجراي كودتا و سرنگوني دولت مصدق بود يعني براي درمان بيماري مهلك كودتا، دارويي جز انقلاب كارگر نيفتاد. بنابراين درمي‌يابيم كه سرنگوني دولت مصدق تنها تغيير يك كابينه و تعويض صدراعظم و وزيران نبود، زيرا جامعه ايراني با قبول يك انقلاب، تقاص تاريخي كودتاي بدفرجام را مي‌خواست بگيرد. آگاهان به مسائل اجتماعي چه خوب مي‌دانند كه هزينه‌هاي اجتماعي قبول انقلاب براي جامعه چيست و يك جامعه به چه ميزان از درماندگي و ناچاري بايد قرار داده شود تا مجبور به هزينه كردن براي به دست آوردن انقلاب شود. انقلاب به‌رغم نام وسوسه‌گر و رويايي آن، بدون زجرها و محروميت‌ها و كشتارها و خرابي‌ها هيچ‌گاه به هدف نمي‌رسد و كودتا هر چه بر سر ايران آورد با تمام سختي‌ها به جان خريده شد تا استبداد و خودكامگي از ميان برداشته شود.
در تحليل تاريخي نمي‌توان دلخوري‌ها و ناراحتي‌هاي شخصي و تسويه‌حساب‌هاي گروهي را به نحوي وارد كرد كه روند تاريخي جامعه ايران را به فراموشي سپرد و آنچنان در جزييات مو درگير شد كه از ديدن پيچش مو محروم و ناتوان شويم. دوران ملي شدن صنعت نفت يكي از فرازهاي تاريخ ايران است؛ اينكه چگونه ملتي پس از سال‌ها تمكين در برابر يك قرارداد اقتصادي با بيگانگان و بالاتر از آن تمكين در برابر دخالت‌هاي نارواي آنان بر شئونات مملكت، يكپارچه مي‌تواند در جهت احقاق حقوق سياسي و اقتصادي خود برآيد، از افتخارات ملي ايران به حساب مي‌آيد. در اين ميان صرف خلع يد از شركت نفت انگليس حائز اهميت نيست، بلكه يكپارچگي و هم‌هدف بودن آحاد ملت يادگاري است كه بايد به آن باليد. جلودار اين مسير، دكتر مصدق و گروه كارشناسان فني و حقوقي و سياسي همراه او بودند كه نخست در مجلس شانزدهم و پس از آن در قامت دولت، پيش‌برنده ملي كردن صنعت نفت شدند. دستاوردهاي بزرگي همچون پيروزي سياسي در شوراي امنيت و بعد از آن گرفتن راي از ديوان لاهه از شاهكارهاي گروه سياسي و حقوقي دولت مصدق بود زيرا در شرايط آن روز جهاني مقابله با امپراتوري انگليس به روش سياسي و دنياپسند، كار ساده و راحتي نبود اما سياست خارجي ايران توانست در مجامع مختلف افكار عمومي را به سمت حقانيت خود جلب كند و بتواند سربلند از شوراي امنيت و ديوان لاهه بيرون‌ آيد. اوج اين كار هنگامي بود كه قاضي انگليسي تحت تاثير حقانيت ايران راي به نفع ايران داد. اگرچه استقلال قضايي انگليس را در اين ميان نمي‌توان ناديده انگاشت.
نقش گروه‌هاي فني براي راه‌اندازي و ادامه نگهداري تاسيسات نفتي هم قابل توجه است. گروه‌هاي فني به مديريت مهندس بازرگان و همكاري متخصصاني چون مرحوم رضا فلاح توانستند صلاحيت‌هاي فني و مديريتي ايراني را به جهانيان نشان دهند و با اين كار تبليغات انگليسي‌ها را كه ايرانيان توان و عرضه مديريت چنان تاسيسات بزرگ نفتي را ندارند، نقش بر آب كردند. پيروزي بر شركت نفت انگليس فقط مرهون سياستمداران، دولتمردان و كارشناسان نبود بلكه گروه‌هاي اجتماعي و مردمي بسياري در اين راه نقش پشتيبانان را به خوبي ايفا كردند. براي نيل به اين هدف، كاركرد شخصيت‌هايي كه در نبود احزاب و سازمان‌هاي سياسي فراگير، به عنوان مراجع سياسي ايفاي نقش مي‌كردند، تعيين‌كننده بود.
سرسلسله اين مراجع مرحوم آيت‌الله كاشاني بود كه با توجه به گرايش‌هاي مذهبي اكثريت مردم و ملبس بودن به كسوت روحاني نقش انكار‌ناپذيري در بسيج مردم در حمايت از اصل ملي شدن صنعت نفت داشت. هر چند تاريخ را نمي‌توان با اگرها بررسي كرد اما اگر نبود اين نقش آيت‌الله به طور قطع روند رويدادها به گونه‌اي ديگري ره مي‌پيمود.
كاشاني در اين برهه زماني دقيقاً بر جايگاه تاريخي خود نشسته بود و راهنما و هادي مردمي بود كه بيش از آنكه به رويدادها بينديشند، تلاش مي‌كنند رويدادها را احساس كنند. كاشاني در واقع پلي بود كه احساسات مردم را مي‌توانست به انديشه آنان پيوند دهد و در اين راه موفق بود. اين نكته‌اي است كه نمي‌توان انكار كرد و در واقع انكار آن به معني انكار بخشي از واقعيت‌هاي تاريخي است. در گفت‌وگويي كه نگارنده در سال 72 با مرحوم مهندس بازرگان در پيوند با دوران مدير عاملي آن مرحوم پس از خلع يد انگليس از شركت نفت داشتم به عنوان يك مصدقي وفادار بارها صادقانه به نقش تعيين‌كننده آيت‌الله كاشاني در آن برهه تاريخي اذعان داشت.
پس از دستاوردهاي نهضت ملي در عرصه خارجي، نوبت به اصلاحات داخلي براي هموار كردن مسير دموكراتيك كردن جامعه ايران رسيد. مانع اصلي اين مرحله، كاركرد خلاف قانون اساسي شاه بود. مطابق قانون اساسي مشروطيت، شخص شاه مبرا از مسووليت بود و بايد سلطنت مي‌كرد و نه حكومت. حكومت كردن به معني دخالت در امور اجرايي و عزل و نصب كردن افراد و تشكيل حلقه‌اي از امربران و وابستگان كه از منافع مالي هم به حد كفايت بهره‌مند بودند، مي‌شد. اولين برخورد، كوتاه كردن دست شاه از دست‌اندازي به نيروي نظامي بود. مسووليت تعيين فرماندهان مطابق قانون اساسي بر عهده نخست‌وزير بود اما به روال هميشگي اين كار توسط شاه انجام مي‌شد. ايستادگي مصدق و استعفاي اعتراضي او منجر به قيام ملي 30 تير و عقب‌نشيني‌شاه و بازگشت مصدق به نخست‌وزيري شد. اينجا اوج يكپارچگي بين نيروهاي سياسي در سازمان جبهه ملي بود. داستان تراژيك نهضت ملي از اين مرحله شروع شد و به ميزان گذشت زمان، اختلافات بالا گرفت و صف‌بندي نيروها دگرگون شد. استراتژي مصدق محدود كردن حوزه نفوذ غيرقانوني شاه و اطرافيانش در امور اجرايي كشور بود، زيرا با وجود چنين منافذي امكان انجام هيچ اصلاحاتي ميسور نمي‌شد و روند دموكراتيك كردن جامعه ايراني دچار ايستايي و عقبگرد مي‌شد. مصدق در روز پنجم مرداد 1331 اعضاي دولت را به مجلس شوراي ملي معرفي كرد. دولت مصدق در سياست خارجي، تقويت رابطه با سازمان ملل متحد و دوستي با كليه دول و احترام به همه ملل را سرلوحه برنامه خود قرار داد. در زمينه داخلي برنامه‌اي 9 ماده‌اي را به منظور انجام اصلاحات در كشور به مجلس ارائه كرد. برنامه 9 ماده‌اي اصلاحات دولت عبارت بود از اصلاح قانون انتخابات مجلس شوراي ملي و شهرداري‌ها، اصلاح امور مالي و تقليل بودجه، اصلاح امور اقتصادي به وسيله افزايش توليد و ايجاد كار و اصلاح قوانين پولي و بانكي، بهره‌برداري از معادن نفت كشور، اصلاح سازمان‌هاي اداري و استخدامي كشوري و قضايي، ايجاد شوراهاي ملي در دهات به منظور اصلاحات اجتماعي، اصلاح قوانين دادگستري، اصلاح قانون مطبوعات و اصلاح امور فرهنگي بهداشتي و ارتباطي.
بحث‌انگيز‌ترين موضوع دولت مصدق در روز 9 مرداد به صورت لايحه اختيارات نخست‌وزير به مجلس تقديم شد. با مطرح شدن اين لايحه اختلافات دروني جبهه ملي نمايان شد و به رويايي بين برخي از متحدان ديروزي كه عضو جبهه ملي بودند منجر شد. متن اين لايحه چنين بود: ماده واحد – «به آقاي دكتر محمد مصدق نخست‌وزير اختيار داده مي‌شود كه از تاريخ تصويب اين قانون تا مدت شش ماه لوايحي را كه براي اجراي مواد نه‌گانه برنامه دولت ضروري است و در جلسه هفتم مرداد 1331 مجلس شوراي ملي تصويب شده است، تهيه كرده و پس از آزمايش، آنها را تقديم مجلس كند و تا موقعي كه تكليف آنها در مجلسين معين نشده، لازم‌الاجرا است.» لايحه اختيارات در نهايت با اكثريت قاطع در مجلس شوراي ملي و روز بعد در مجلس سنا به تصويب رسيد. پس از شش ماه در دي‌ماه 1331 بار ديگر اين لايحه مطرح و به تصويب مجلس رسيد. تمديد اين لايحه در واقع نقطه انفجار مخالفت برخي از ياران ديروز بود. ايراد اتهاماتي از قبيل مخالفت با قانون اساسي و تعطيل كردن قوه قانونگذاري و اعمال ديكتاتوري و استبداد، شاه‌بيت مخالفت‌هاي آيت‌الله كاشاني، مظفر بقايي، حائري‌زاده و حسين مكي بود. شك و شبهه اعمال ديكتاتوري توسط مصدق از چند جنبه مردود بود. يكي اينكه لوايح تنظيمي به صورت آزمايشي و موقت اجرا مي‌شد و هنگامي كه به تصويب مجلس مي‌رسيد آنگاه به صورت قانون درمي‌آمد. مجلس هم اين اختيار قانوني را همواره داشت كه آن را لغو كند و حتي نخست‌وزير را هم استيضاح و بركنار كند. در نتيجه زمام امور قانونگذاري و نظارت مجلس پابرجا و خدشه‌ناپذير بود و شائبه تعطيلي قوه قانونگذاري يك شعار ضدتبليغاتي براي دولت بود. دوم آنكه براي اعمال ديكتاتوري تنها داشتن اختيارات قانوني كفايت نمي‌كرد، زيرا اعمال ديكتاتوري بدون داشتن اسباب و لوازم آن همچون گروه نظاميان گوش به فرمان و نيروي امنيتي و داشتن امكانات مالي و ارتباط قوي با قدرت‌هاي خارجي در شرايط آن روز ايران، جز داستانسرايي نتيجه‌اي نداشت. انجام كودتاي 28 مرداد به خوبي و به حد كفايت ثابت كرد كه مصدق هيچ كدام از آن ابزارها را نداشت و تكيه‌گاهي جز افكار عمومي و انبوه توده‌هاي سازماندهي نشده چيزي در اختيار نداشت. سوم اينكه اقداماتي كه مصدق در چارچوب لايحه اختيارات و حتي خارج از آن انجام داد، بهترين گواهي است كه هدف او را در اين راه نشان مي‌دهد. نگاهي به فهرست برخي از اقدامات و مصوبات گوياي اين موضوع است: تغيير نام وزارت جنگ به وزارت دفاع، لايحه الغاي عوارض در دهات، بازنشسته كردن 136 افسر ارتش كه وابسته شاه بودند، تقليل بودجه ارتش، قرار گرفتن شركت تلفن تحت عنوان شركت سهامي تلفن ايران به دولت، اطلاع به دولت شوروي در خصوص تمديد نكردن قرارداد امتياز شيلات درياي خزر، تقليل بودجه دربار، تحت نظارت قرار دادن بنگاه خيريه سلطنتي، منع شاه از برقراري ارتباط با نمايندگان كشورها و تصويب‌نامه‌اي كه اهانت به آيت‌الله بروجردي را مستحق مجازات مي‌دانست.

قبل از اينكه اختلاف مصدق و كاشاني را با اتهاماتي متقابل همچون خيانت و جاسوسي و توطئه و ارتجاع و نفاق و غيره بررسي كنيم، بايد اين واقعيت بالاتر از هر اتهامي را در نظر داشته باشيم كه اختلاف ابتدايي آنان به نحوه ديدگاه و چه بايد كردن‌هاي سياسي آنان براي ايران آن روزگار بود. مصدق به جد در راستاي قانونمند كردن جامعه گام بر مي‌داشت و در اين راه اولين مانع را شخص شاه مي‌دانست، به اين منظور سلسله برنامه‌هايي را پيش برد كه هدف آن برنامه‌ها نشستن شاه در جايگاه سلطنت بود و نه حكومت. مصدق اعتقاد به اصول دموكراسي داشت و اعمال نظر افراد را در خارج از چارچوب حقوقي آنها نمي‌پذيرفت. در مقابل آيت‌الله كاشاني بر اساس تجربه و برداشتي كه از اوضاع ايران داشت با اين ديدگاه و مشي سياسي مصدق مخالف بود و چون از شجاعت شخصي هم برخوردار بود از ابراز آن ابايي نداشت. موضع‌گيري صريح آن در حمايت از شاه در واقعه نهم اسفند و همراهي او با افرادي همچون سرلشگر فضل‌الله زاهدي در قبل و بعد از كودتاي 28 مرداد بدون هيچ تفسيري اين مطلب را روشن مي‌سازد. شاه به قصد اعتراض قصد مسافرت به خارج را داشت كه دولت مقدمات مسافرت او را فراهم كرد. به موازات آن شاه توطئه‌اي عليه مصدق طراحي كرد كه هدف آن قتل دكتر مصدق جلوي كاخ به دست به اصطلاح طرفداران متعصب شاه بود. در تهييج گروه‌هايي از مردم، آيت‌الله كاشاني نقش موثري داشت. او با صدور چند پيام و نامه مخالفت خود را با مسافرت شاه اعلام كرد و با اين كار خواست جناح دربار را برآورده كرد. وي در اعلاميه صادره اظهار داشت: «خبر مسافرت اعليحضرت همايوني نگراني شديدي در تمام طبقات مختلف... نموده... و از همه خواهانم كه با نمايندگان مجلس و علما و روحانيون و ساير طبقات همكاري كرده و از اين مسافرت كه منتهي به آشفتگي اين كشور و باعث ندامت مي‌شود بالاتفاق جلوگيري نمايند.» (كيهان 9 اسفند 1331) آيت‌الله همچنين طي نامه‌اي از شاه شخصاً درخواست كرد كه از مسافرت خودداري كند. گرايش آيت‌الله به سمت شاه در اين زمان در حدي بود كه يكي از خبرنگاران در ملاقاتي از آيت‌الله پرسيد: «شنيده‌ام شما سابقاً مخالف سرسخت شاه بوده‌ايد. چه شد كه ناگهان در كنار شاه ايستاده‌ايد و مدافع شاهنشاه شديد؟» آيت‌الله اظهار كرد: «با آنكه اخيراً مقام رياست مجلس را هم بر عهده دارم هنوز شاه را ملاقات نكرده‌ام. چيزي كه هست اين است كه مسافرت شاه با آن وضع كه دكتر مصدق ميل داشت موجب فتنه و فساد در ايران مي‌شد و اوضاع خطرناكي را به وجود مي‌آورد و به اين جهت مانع از مسافرت شاه شدم... پادشاه ايران نه مانند ملك فاروق فاسد و هوسباز است، نه ديكتاتور و مستبد - شاه يك مرد تربيت‌شده عاقلي است.» (اطلاعات 10 فروردين 1332) همچنين در پاسخ به يك خبرنگار ديگر، كاشاني راجع به شاه چنين مي‌گويد: «عقيده من آن است كه ايران ساليان دراز حاجت به سلطنت دارد و في‌الحقيقه وجود شاه يك جهت جامعي براي جمع‌آوري كليه طبقات مردم به دور اين مركز ثابت مي‌باشد.» (كيهان 8 فروردين 1332) و در اين هنگام آيت‌الله چگونگي روابط خود با سرلشگر زاهدي را در «كمال دوستي» توصيف مي‌كند. (كيهان 8 فروردين 1332) روند تاسف‌بار رويدادها به گونه‌اي پيش رفت كه سرلشگر زاهدي براي فرار از دستگيري و بازداشت خود به اتهام شركت در ربودن و شهادت سرتيپ افشار طوس، نامه تضرع‌آميزي به آيت‌الله كاشاني مي‌نويسد و در آن به دليل «سلب آزادي و امنيت خود و فاميل و خانواده‌اش و يأس از حمايت قانون» (باختر امروز 4 ارديبهشت 1332) به آيت‌الله پناه مي‌برد. كاشاني نه‌تنها بي‌درنگ دستور‌ پذيرايي از زاهدي را در اتاق هيات رئيسه صادر كرد، بلكه در چهاردهم ارديبهشت‌ماه به اتفاق 15 نفر از نمايندگان به ديدن سرلشگر زاهدي رفت و پس از روبوسي اظهار داشت: «شما مهمان مجلس مي‌باشيد و به علاوه مورد احترام همه آقايان بوده و هستيد و از مزاحمت‌هايي كه تاكنون براي شما فراهم شده متاسفم چون من تمام خدمات شما را به نهضت ملي ايران هنوز فراموش نكرده‌ام و اميدوارم به خدمات بيشتري بتوانيد نائل شويد. اينجا هم خانه ملت است و شما مي‌توانيد تا هر وقت كه بخواهيد باشيد.» (كيهان 15 ارديبهشت 1332)
كاركرد و موضع‌گيري‌هاي پس از كودتا آيت‌الله نيز ادامه همين روند را نشان مي‌دهد. او سه روز پس از كودتا به همراه نمايندگان غيرمستعفي مجلس نظير شمس قنات‌آبادي و مظفر بقايي با زاهدي ملاقات كرد و براي انجام اصلاحات دولت كودتا اظهار اميدواري كرد. (اطلاعات 13 شهريور 1332)
آيت‌الله سقوط دولت مصدق به وسيله كودتا را «نتيجه عدل خداوندي» خواند (كيهان 17 شهريور) و قبل از دادستان نظامي براي مصدق «طبق شرع شريف اسلام به دليل خيانت در فرماندهي و نمايندگي كشور در جهاد، تقاضاي مرگ كرد». (كيهان 23 شهريور 1332)
بنا به نوشته مطبوعات آن زمان زاهدي تصميم گرفته بود هر 15 روز يك بار با آيت‌الله ملاقات كند كه اين كار تا مدتي پس از كودتا ادامه داشت. اين ملاقات‌ها در تاريخ‌هاي 31 شهريور، 18 مهر، 22 آبان و 23 آذر 1332 در مطبوعات منعكس شده است. شايد در پي اين ملاقات‌هاي پي در پي بود كه در آبان‌ماه طي بيانيه‌اي در رابطه با تجديد روابط سياسي با انگلستان متذكر شد: «جاي مسرت است كه دولت جناب آقاي زاهدي كه خود يكي از طرفداران جبهه ملي بوده تصميم دارند كه شرافتمندانه از حيثيت و آبروي ملت ايران دفاع كرده و در راه صلاح و وفاق ملت حداكثر فداكاري را بنمايند.» (كيهان 12 آبان 1332)
آيت‌الله كاشاني پس از كودتا در هيچ كدام از گفتارها و نوشته‌هاي خود، سخن و موضع‌گيري عليه كودتا و كودتاچيان بروز نداد و پر واضح است كه چنانچه به انجام كودتا بدگمان بود، اعلام موضع صريح و علني مي‌كرد. هرچند در سال‌هاي پايان عمر آيت‌الله حضوري در فعاليت‌هاي سياسي نداشت، اما قرائن موجود رابطه حسنه‌اي را با رژيم توسط او نشان مي‌دهد. حضور حسين علاء نخست‌وزير در مجلس ختم فرزند آيت‌الله كه در آنجا منجر به ترور نا‌موفق علاء شد و همچنين ديدار با دكتر علي اميني وزير دارايي دولت كودتا و عاقد قرارداد كنسرسيوم نفت و همچنين عيادت اميني در كسوت نخست‌وزيري و شخص محمدرضاشاه از آيت‌الله هنگام بيماري و بستري شدن در بيمارستان، همگي گواهي بر روابط حسنه آيت‌الله است.

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

بیاد شهید آرمان‌گرا، دکتر مجید شریف



دردا کــه رفــت سرو خرامانی           از گلْــستــان میـهـن ایـرانی
کُشتند شبـ‌دلان ستـم پیشه           از مــا یکی ستاره‌ي نورانی
از مـــا یکی ابــــــــوذر دیـگر را         از مـــا یکی برادر ایــــمانی
همسنگر ادیب هنرمندی               دریادل شریف سخندانی
یک شب "ترانه‌ای ز معـــلم" را               بر خواند آنچنان به خوش الحانی
کز شوق آن به ظلمت شب دیدم        خورشید را خجسته و نورانی
خورشید جاودانه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي ایمان را             پیروز بر "مثلّث شیطانی".
آغاز نامه هاش مزیّن بود               با آیه های دلکش قرآنی
از عاشقان حضرت مولا بود            بیگانه با سیاست سفیانی
پر بود از شکوه گل توحید              در لحظه های آبی پایانی
می رفت تا ستاره بیاویزد               از آسمان مشرق ایرانی
رفتی و بی چراغ رخت ای یار        ما مانده ایم و این شب ظلمانی
ما مانده‌ایم و خیل حرامی ها          ما مانده‌ایم و این ره طولانی
دیدار دوست بر تو مبارک باد        ای سالک طریقت عرفانی! (۱)


یادآوری افکار و اسامی و یادبود برای شهدای راه آزادی و بیداری و استقلال و شرافت و انسانیت، خجسته رویدادی است که در جوامع آزاده و انسان محور و آزاداندیش، همواره مورد نظر و تذکر است. امری که فرخنده و ارزشمند و انسان‌ساز است و مایه‌ي پیوند و همبستگی و همدلی یکایک شهروندان یک جامعه خواهد شد. از این رو، پرداختن به چنین شخصیت‌هایی امری لازم و ضروری می‌نماید.
در این مجال خواهم کوشید فردی را خدمت علاقمندان و همراهان گرامی، علی‌الخصوص جوانان پیرو خط فکری شریعتی معرفی نمایم که زندگی و زیستن‌اش، خود الگو و روشی است برای بسیاری از جوانان و تلاش‌گران اجتماعی. گرچه او یکی از شاگردان فهیم و اندیشمند دکتر علی شریعتی بوده است، اما ستایش و یادآوری او بیش‌تر و پیش‌تر بدلیل شخصیت و منش فردی او است و جایگاهی که بعنوان یک روشنفکر و  آگاه اجتماعی، می‌تواند برای نسل امروز داشته باشد و همچو یک الگو برای این نسل تازه به میدان آمده عمل کند.
فردی که با دانش و بینش و فعالیت‌های اجتماعی و عقیدتی خویش، به روشنی می‌توانست برای نسل جوان فعلی ایران و بسیاری از هم‌میهنان، نیرویی ارزشمند و مغزی فعال و اندیشه‌ای پویا و قدرتمند باشد...

*   *   *

مجید شریف در 4 بهمن 1329 در تهران به دنیا آمد. او تحصیلات متوسطه‌ي خود را در دبیرستان هدف3 در سال 1347 به پایان رسانید و در امتحانات کنکور آن دوران، ضمن قبولی در دانشگاه شیراز، تهران‌، پلی‌تکنیک و صنعتی شریف با رتبه‌ي اول در رشته‌ي ریاضیات، در امتحان بورسیه‌ي بانک مرکزی جهت اعزام به امریکا نیز حائز مقام می‌شود. به‌دلیل عدم علاقه به علوم بانکی، از تحصیل در امریکا صرف‌نظر کرده و رشته‌ي فیزیک را بر می‌گزیند و لیسانس خود را در همین رشته، در دانشگاه صنعتی شریف اخذ می‌کند. از این رو بلحاظ دانش بالا و هوش سرشار‌اش، و نیز بدلیل کسب نمرات بالا در تمامی دوران تحصیل خود، از سوی وزارت علوم وقت به عنوان بورس به آمریکا فرستاده می‌شود (که این اقدامات علمی-فرهنگی در آن دوران بسی قابل تامل و ارزشمند است) و در آنجا بدلیل پرداختن به فعالیت‌های فکری و سیاسی، از اخذ مدرک دکترای فیزیک بازمی‌ماند.

او پس از انقلاب به ایران بازمی‌گردد و بدلیل برخی تمایلات و همچنین گرایشات سیاسی و هواداری از خط فکری دکتر‌علی‌شریعتی، در سال 62 مجبور به ترک ناخواسته‌ي ایران می‌شود و در فرانسه به ادامه‌ي تحصیل می‌پردازد. او طی دوران گذشته، تقریبا به زبان انگلیسی و فرانسه و آلمانی مسلط می‌شود و جهت پرورش فکری و علمی خود، جامعه‌شناسی را بر‌می‌گزیند و فوق‌لیسانس و دکترای خود را در همین رشته از دانشگاه تتبعات عالی اخذ می‌کند. او پس از 12 سال تحقیق و پژوهش و تحصیل و کسب تجربیات سیاسی و اجتماعی، در آبان سال ۱۳۷۴ به قصد خدمت فکری و فرهنگی و همچنین مناسب‌دیدن شرایط فرهنگی-سیاسی-روانی جامعه در دوران اصلاحات، به میهن خویش باز‌می‌گردد.
دکتر مجید شریف از مترجمان و محققان توانمند کشور بود. او طی سالهای 77 – 74 به جرگه‌ي مترجمان حرفه‌ای و پرکار پیوست و چندین کتاب جدی و ارزشمند را به زبان‌های انگلیسی و فرانسوی ترجمه کرد. او روشنفکری مستعد و پویا بود و طی چند سال فعالیت مستمر خویش، تالیفات و ترجمه‌های فراوانی را از خود بجای گذاشت. او دغدغه‌ي انسانی داشت و در راستای پروژه‌ي "عرفان – برابری – آزادی" به فعالیت‌های اجتماعی و آگاه سازی خود ادامه داد.
فعالیت‌های او و پیوند سریع او با نویسندگان و مترجمان و برخی احزاب سیاسی و گروه‌های فعال مدنی سبب گشت تا در نهایت، در آبان ماه سال ۱۳۷۷، (تاریخ دقیق شهادت وی مشخص نیست / از ۲۸ آبان تا ۴ آذر)(۲) به شکلی ناجوانمردانه و ضد انسانی، با مرگی ناباورانه چشم از جهان فروبندد و به زعم بسیارانی، او نیز همچون معلم شهید خویش به قتل رسید و به جمع شهدای نویسنده و مشاهیر ادبی و اجتماعی و فرهنگی این کشور پیوست ...

دکتر مجید شریف، در ایامی به شهادت رسید که سلسه قتل‌های زنجیره‌ای در ایران، افکار و اذهان عمومی و جهانی را بخود معطوف ساخته بود و اهمیت وجود چنین شخصیت‌هایی بود که امروزه بسیاری از اقشار آگاه جامعه‌ي ایرانی را برآن داشته که حقیقتا چرا و به چه دلیل اصلی و اساسی، تنی چند از روشنفکران – نویسندگان – صاحب‌نظران و فعالان مدنی و اجتماعی در این کشور به شیوه‌های غیراخلاقی و غیرانسانی و کاملا غیر مسئولانه از بین رفتند و تا به امروز نیز هیچ نهاد حقوقی – قضایی – امنیتی و سیاسی نیز پاسخگوی این اعمال به اصطلاح خودسرانه نبوده‌اند !؟

بهر روی شاید بتوان بخشی از دلایل و انگیزه‌های اساسی چنین رفتارهایی را در منش و روش و شخصیت و کارنامه‌ي فکری و عملی همین اشخاص جستجو کرد و پی به بسیاری از مسائل برد!

دکتر مجید شریف، بدلیل توانایی و پشتکار و سرعت در امر ترجمه به حدی بود که توانست در ظرف دو سال و نیم، کتاب‌های ذیل را با نثری روان و شیوا ترجمه نماید:

۱ – تاریخ یک ارتداد، اسطوره‌های بنیانگذار سیاست اسرائیل، اثر رژه گارودی
۲ – تاریخ یهود، مذهب یهود، اثر اسراییل شاهاک
۳ – زن شورشی (زندگی و مرگ رزا لوکزامبورگ)، اثر ماکس گالو
۴ – اراده‌ي قدرت، اثر نیچه
۵ – فلسفه در عصر تراژیک یونانیان، اثر نیچه
۶ – مقاله‌ای مفصل از کتاب مذهب، اثر ژاک دریدا (چاپ نشده)
۷ – سپیده دمان، اثر نیچه (ترجمه‌ي ناتمام)

علاوه بر آثار فوق، شریف تالیفات و ترجمه‌های دیگری نیز دارد که مربوط به سال‌های قبل و بعد از انقلاب می‌شود. از میان تالیفات‌اش «اسلام راستین تولدی دیگر می‌یابد» مهم‌ترین کتابی است که وی در سال ۱۳۵۴ در آمریکا می‌نویسد و بهترین ترجمه‌اش – که خود بشدت بدان علاقه داشت، کتاب «پیامبر» جبران خلیل جبران است که در سال ۱۳۶۸ به هنگام اقامت در فرانسه آن را به‌طور موزون و آهنگین ترجمه می‌کند. همچنین در سال ۶۵ کتابی را با عنوان "تجدید عهد با شریعتی " منتشر می‌سازد.
آشنایی مجید شریف با حسینیه‌ي ارشاد و در پی آن با معلم شهید دکتر علی شریعتی، زمینه‌ای شد تا شریف بعدها در امر تدوین و تنظیم آثار وی همت گمارد. وی که یکی از اعضای اصلی دفتر تدوین و تنظیم مجموعه آثار معلم شهید بود، طی سال‌های ۵۸-۶۲ در تدوین بیست و هشت جلد از سی و پنج جلد مجموعه آثار دکتر شریعتی مشارکت و همکاری جدی و اساسی نمود. بدین ترتیب به همت او و تنی چند از دوستانش‌، میراثی گرانقدر و پرمایه برای نسل‌های بعد فراهم می‌آید. این کار از موثرترین و ماندگارترین خدمات فرهنگی است که در کارنامه‌ي درخشان و پربار زندگی پرفراز و نشیب او به ثبت می‌رسد.
همچنین، در جنب فعالیت‌های فکری و فرهنگی، شریف نسبت به مسائل اجتماعی حساس بود و همواره در جهت حل آنها فعالیت می‌کرد. او در طی سی سالی که چشم بر شناخت جامعه‌اش گشوده بود، هرگز چشمش را بر دردها و رنج‌ها و مشکلات مردم میهن‌اش نبست، و هرگز دغدغه‌ي اعتلای انسان و تحقق آرمان‌های انسانی را از دست نداد. از این رو او الگوی یک روشنفکر موفق بود که تا دم مرگ به آمال بلند انسانی در عمل وفادار ماند.

لزوم شناخت و تحقیق و بررسی و کسب الگو از زندگی و زمانه‌ي چنین شخصیت‌هایی‌، نیاز اصلی و اساسی بسیاری از جوانان بادغدغه‌ي این مرز و بوم می‌باشد و کمبود چنین انگیزه‌ای‌، متاسفانه بشدت احساس می‌شود.

از این روست که بهترین و ارزنده‌ترین سپاسگزاری‌ها، یادآوری‌ها و تجلیل‌ها، شناخت دقیق و کسب تجربه از زندگی و تفکر و روش این افراد است و در نهایت، بکارگیری و ادامه‌ي مسیر فکری و عقیدتی ایشان، با بهره‌گیری از روش‌ها و آگاهی‌ها و امکانات موجود زمانه‌ي امروز است. باهی را که «معلم مردم» گشود و شاگردان و ره‌پویان او این مسیر را رهنمون گشتند و نسل امروز و فردا نیز در ادامه‌ي همین مسیر، به پاس ارج نهادن به کرامت انسانی و دغدغه‌ي بزرگ انسانی و خون پاک و رهایی بخش شهیدان همیشه حاضر، نام و یاد این بزرگ‌مردان را زنده نگاه داشته و دین خود را نه به ایشان، که به خود و وجدان پاک خویش، ادا خواهند نمود ...

ایدون باد

روانشان شاد و یادشان گرامی باد



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با بهره‌گیری از کتاب ارزشمند "مثل مردمک چشم خویش" –نشر یادآوران ۱۳۷۹